تبليغاتX
PersiaNet.ir | Coo.ir | berjs

www.bergis.blogfa.com

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم..
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند.

 چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 16 آبان1388 ساعت 10:41 بعد از ظهر |
زن از دیدگاه دکتر علی شریعتی خطاب به مرد

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...
و اين، رنج است

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 16 آبان1388 ساعت 5:43 بعد از ظهر |
چهار شمع

چهار شمع به آرامی می سوختند ، محیط آنقدر

ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید 

اولین شمع گفت:" من صلح هستم ، هیچ کس

 نمی تواند من را همیشه روشن نگه دارد . فکر

می کنم به زودی خاموش شوم " . هنوز حرف

شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد

خاموش شد 

شمع دوم گفت : " من ایمان هستم . انگار کسی

به من نیاز ندارد . برای همین دیگر رغبتی ندارم که

بیشتر از این روشن بمانم  " . حرف شمع ایمان که

 تمام شد ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد 

وقتی نوبت به سومین شمع رسید ، گفت : " من

عشق هستم . قدرت و توانایی آن را ندارم که

روشن بمانم ، چون مردم من را به کناری انداخته

اند و اهمیتم را نمی فهمند . آنها حتی فراموش

کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود محبت کنند و

 عشق بورزند " . شمع عشق هم بی درنگ

خاموش شد

کودکی وارد اتاق شد دید که سه شمع دیگر نمی

 سوزند . گفت : " شما که می خواستید تا آخرین

 لحظه روشن بمانید ، پس چرا دیگر نمی سوزید ؟ " 

چهارمین شمع گفت : " نگران نباش ، تا وقتی من

روشن هستم ، به کمک هم می توانیم شمع های

دیگر را روشن کنیم . من امید هستم " . چشمان

کودک درخشید . شمع امید را برداشت و بقیه شمع

ها رو روشن کرد.

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 5:14 بعد از ظهر |
---------------------

اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکنه و میره....

دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه های قبلیت استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میره ...

بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی دیگه دوست دارم واست رنگی نداره

و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکنی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ...

اینطوریه که دل همه ی آدما میشکنه ...

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 13 آبان1388 ساعت 8:31 قبل از ظهر |
؟؟؟؟؟

TaranehhaGroups WWW.Hamtarane.com

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

 برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

 به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست می دارم 
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 1 آبان1388 ساعت 5:36 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 20 مهر1388 ساعت 5:58 بعد از ظهر |

 از انسانها غمی به دل نگیر؛

 زیرا خود نیز غمگین اند؛

 با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند؛

 زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛

 پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 20 مهر1388 ساعت 5:57 بعد از ظهر |
بدون شرح...
بگو..

بگو از روزهایی که خاطراتم برایت یخ زدند

بگو از روزهایی که دلت برایم تنگ نبود

بگو از روزهایی که من در آنها نبودم

از روزهایی که آرام بودی و آرام

روزهایی که چه آسان برایت شب شد

و شب هایی که چه آسان به خواب ناز رفتی

و خواب مرا ندیدی

روزهایی که دلت هوای مرا نداشت

و نگاهت بی قرار من نبود

بگو از روزهای بی من...

آسان گذشت؟؟!!!

.

.

.

و من

لحظه هایم گذشت

تلخ و سنگین

با مرور خاطراتت

در مرداب دل تنگی اسیر

روزهایی که به یادت گذشت

روزهای بی قراری

روزهایی که شب نمی شد

و شبهایی که خواب با من و چشمانم بیگانه بود

دلم هوای تو را داشت

و چشمانم همیشه بارانی بود و دلم ابری

غریبه بودم با هر آنچه با تو غریبه بود

و چه آرام با خیالت سخن می گفتم

عزیزم

من دلم تنگ است...

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 20 مهر1388 ساعت 5:56 بعد از ظهر |
نامه آبراهام لینكن – رئیس جمهور امریكا- به معلم فرزندش ...
او باید بداند كه همه مردم عادل و صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بیاموزید به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می‌شود. به او بیاموزید كه در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست. می‌دانم كه وقت می‌گیرد اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر دارید. به او نقش و تأثیر مهم خندیدن را یاد‌آور شوید. اگر می‌توانید به او نقش مؤثر كتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل‌های درون باغچه و به زنبورها كه در هوا پرواز می‌كنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم‌ها، ملایم و با گردن‌كش‌ها ، گردن‌كش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم یاد بدهید كه همه حرف‌ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می‌رسد انتخاب كند. ارزش‌های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می‌توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند. به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد. به او بیاموزید كه می‌تواند برای فكر شعورش مبلغی تعیین كند، اما قیمت گذاری برای دل بی‌معناست! به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می‌داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در كار تدریس با پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یك نازپرورده نسازید. بگذارید كه او شجاع باشد، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد.
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 5:51 بعد از ظهر |
نامردی تا چه حد؟؟؟
سلام امروز رفته بودم دانشگاه تا در باره پروژه ای که قرار بود انجام بدم با استادم صحبت کنم اما نمی دونم چی شد که همه چی عوض شد یه دفعه کل برنامه عوض شد و قرار شد بدیم که یه نفر دیگه و با یه برنامه دیگه سایت رو طراحی کنه البته این زیاد حالمو نگرفت چون اول از همه اینکه مهم مطالبی بود که یاد تو این پروژه یاد گرفته بودم ارزش بیشتری داشت برام . ولی چیزی که حالمو گرفت نامردی دوستم بود که به ظاهر دوست بود و در باطن دشمن؟؟؟ اره دشمن چون پروزه رو بدون خبر به من شروع کرده بود به انجام در حالی که اصلا به اون هیچ ارتباطی نداشت که بیاد و انجام بده ولی خوب ... . البته من از اینکه چرا پروژه رو انجام میداده ناراحت نیستم بلکه از این ناراحتم که بدون اطلاع من این کار رو کرده و وقتی پرسیدم چرا این کار رو کردی گفت به تو چه !!! هرچند این بار اولش نیست که این کار رو می کنه و حتی یکبار که با هم داشتیم یه برنامه رو کار می کردیم رفت و تمام کار را به اسم خودش تحویل استاد داد و اصلا اسمی هم از من نیاورد و این باعث شد تا یه مدت با هم رابطه ای نداشته باشیم تا اینکه با پا درمیونی استاد بعد از اینکه پشیمون شده بود دوباره به ظاهر بهش اعتماد کردم اما دیگه هیچ کار مشترکی با هاش انجام نمی دادم ولی خوب مثل اینکه اون اصلا عوض نشده بود و این بار که دیده بود از رو خنجر نمی تونه بزنه از پشت خنجر رو زد ولی خوب این باعث شد که دیگه حتی به سایه خودم هم اعتماد نکنم ... راستی یه سوال اگه شما با همچین آدمی رو برو می شدین با هاش چه رفتاری می کردین؟؟؟؟؟؟؟؟ لطفا تو نظرات بگین تا منم شاید بدونم چی کار کنم!!!!!!!!!!!!
|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 4 شهریور1388 ساعت 1:48 بعد از ظهر |
داستانی کوتاه
 
 
درخشش سپید و خنک معشوق
 
در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.
با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره  شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.
برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.
ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.
         
   " الهام صائمی"

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 1 شهریور1388 ساعت 6:37 بعد از ظهر |
رمضانیه

سلام بر خداوندی که با رحمت می آفریند

سلام بر خدایی با لطف می پرورد

و سلام بر خداوندی که با حکمت می برد

و سلام ر خدایی که با مغفرت می بخشد

سلام بر رمضان ماه خدا

ماه خود سازی و بازگشت به انسانیت، ماه میهمانی خداوند ،خداوندی که بندگان گنه می کنند و او شرمنده می شود،

سلام دوستان عزیزم ماه رمضان هم امد و  من خدا رو شاکرم و سپاس گذار که دوباره اجازه روزه گرفتن رو بم داد اما خیلی هم شرمندش چون تا الان زیاد بهش قول دادم اما انجام ندادم مثلا قول دادم دروغ نگم اما گفتم ، قول دادم به کسی ظلم نکنم ، اما کردم و خیلی قولا که گفتم و نکردم اما امروز نمی دونم چی شد یه حالی بهم دست داد خیلی با حال و تصمیم گرفتم فردا یه روزه دیگه مثل بقیه روزا نباشه بلکه یه روز تولد باشه واسم تولد آدمی که خداشو شناخته هرچند من در این حد نیستم اما اینم یه جور خود سازیه ،راستش نمی دونم چرا اینا رو اینجا آپیدم ، ولی یه وقتایی پیش میاد که آدم دلش می خواد با یکی بحرفه ولی کسی نیست منم الان تو همچین موقعیتی هستم و این باعث شد که بیام و اینا رو بگم حالا یه سوال ،شما چی ؟ آیا تا حالا به گذشتتون فک کردین به کاراتون و ببینید چه کارایی خوشحالتون میکونه و چی ناراحتون می کنه ویا چه کارهایی احساس غرور بحتون می ده و چه کارهایی شما رو شرمنده ؟ هرچند من عقیدم اینه که گذشتها گذشته اما به اینم معتقدم که گذشته یه کتابه مفید و پر سود از تجربه هاست که ما باید اونو بخونیم و ازش درس بگیریم تا دیگه اشتباهتمنون رو تکرار نکنیم ، چون اگه قرار باشه همش یه اشتباه تکرار شه همیشه در جا میزنیم و پیشرفت نمی کنیم ، من به آینده فکر کردن رو هم زیاد دوست ندارم چون هنوز نیومده پس چرا باید نگران باشم ، به نظر من ساخت حال باعث میشه در آینده موفق باشیم. خو ب بریم سر حرف خودمون بیاید تو این ماه یه مروری به گذشته داشته باشیم و درسهامون رو از این کتاب تجربه بگیریم و خوبی حاش رو تکرار کنیم و تو همین ماه تصمیم بگریم بدی هاشو رو از وجودمون محو کنیم. تا وقتی در اینده به حالمون که گذشته محسوب میشه نگاه می کنیم  شرمنده نشیم.

خوب دیگه سرتون رو با حرفام درد نیارم . روزه های همتون مقبول درگاه یگانه افریننده هستی و افریننده محمد (ص) که فخر انسانهاست.

منتظر نظراتتون هستم 

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 31 مرداد1388 ساعت 10:45 قبل از ظهر |

( دعیتم الی ضیافة الله)

 

با عرض تبریک  حلول ماه مبارک رمضان و شبهای قدر

با اقتباس از بعضی اشارات سوره قدر عرضه می گردد

 

خوشا دمی که رسد آرزو به حد کمال

خوشا شبی که به عاشق رسد پیام وصال

تمام عمر اگر بگذرد به درد فراق            

چه غم ،چو قلب بود از امید مالا مال

ز زندگانی هشتاد و چارساله به است     

شبی که ارزش آنست بیش از آن همه سال(1)

دهند مژده مهمانی خدای جلیل              

فرشتگان ،به تشرف به بارگاه جلال

ز میز بان یگانه به بندگان آرند                 

درود و مژده رحمت، نوید استقبال

شگفت اینکه بود روزهای مهمانی         

غذای جسم حرام و شراب روح حلال!

به بزم دوست همه هرچه هست هست جمیل

که تابناک بود بارگه زنور جمال

به گوش جان رسد از محرمان خلوت انس  

هزار پاسخ راز عجب بدون سوآل

زسرخوشی نتوان گفت چون زمان گذرد   

روان چگونه پرد در چنان شگفت مجال

چنین بود شب تقدیر تا طلیعه فجر          

که روشنی دمد و تیرگی رود به زوال

تو  ناظم ! ار به سر آمد زمان مهمانی    

بشو غبار غم از چهر خود زاشگ زلال

کسی بود به یقین  رستگار در دو سرای

که ماهی ازهمه سالش بود بدین منوال 

 

(1) اقتباس از آیه : لیلةالقدر خیر من الف شهر (هزار ماه مساوی است تقریبا با هشتاد و چهار سال) یعنی درک فیض یک شب قدر  بهتر است از زندگانی یک عمر هشتاد و چهار ساله که در طول آن شب قدر ادراک نشود !

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 31 مرداد1388 ساعت 10:36 قبل از ظهر |
شعر درباره ماه رمضان


مبارك باد آمد ماه روزه رهت‏خوش باد، اى همراه روزه * شدم بر بام تا مه را ببينم كه بودم من به جان دلخواه روزه * نظر كردم كلاه از سر بيفتاد سرم را مست كرد آن شاه روزه * مسلمانان، سرم مست است از آن روز زهى اقبال و بخت و جاه روزه * بجز اين ماه، ماهى هست پنهان نهان چون ترك در خرگاه روزه * بدان مه ره برد آن كس كه آيد درين مه خوش به خرمنگان روزه * رخ چون اطلسش گر زرد گردد بپوشد خلعت از ديباه روزه * دعاها اندرين مه مستجاب است فلكها را بدرد آه روزه * چو يوسف ملك مصر عشق گيرد كسى كو صبر كرد در چاه روزه * سحورى كم زن اى نطق و خمش آن ز روزه خود شوند آگاه روزه

                                                                                             کلیات شمس

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 31 مرداد1388 ساعت 8:56 قبل از ظهر |
جملاتی برای دلها

هیچ وقت آرزو نکن تو دنیا جای کس دیگه ای  باشی

چون اگه آرزوت بر آورده شه

جات تو دنیا خیلی خالیه

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی 

 

فرشتگان از خدا پرسیدند :

خدایا تو که بشر رو آن قدر دوست داری چرا غم رو آفریدی؟

خدا گفت:غم را به خاطر خودم آفریدم

چون این مخلوق تا غمگین نباشه یاد خالقش نمی افته...

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 10:0 بعد از ظهر |
پسرک و خدمت کار

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

برای من یک بستنی بیاورید.

خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود !

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 9:58 بعد از ظهر |
سلام بچه ها من تا الان مطالبمو از اینتر نت و کتابا می زاشتم اما از الان به بعد می خوام حرفای دلمو بگم چیزایی که باعث شادیم شده یا منو ناراحت کرده نظرتون چیه خوبه؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 26 مرداد1388 ساعت 11:49 قبل از ظهر |
داستانی کوتاه
 
 
قدرت عجیب یک کودک
 
کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.
عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."
عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش."
دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد." عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.
 
                                                  نویسنده: ناپلئون هیل
                                         منبع: بیندیشید و ثروتمند شوید

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 25 مرداد1388 ساعت 6:36 بعد از ظهر |
 
سنگتراش
 
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
 
                                               منبع: نشان لیاقت عشق
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 20 مرداد1388 ساعت 6:36 بعد از ظهر |
داستانی کوتاه
 
 
تو رازی و ما راز
 
پرده، اندکی کنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت.
رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان.
رازی به اسم هر چه که می دانی. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی، که هر سنگ ریزه اش به رازی آغشته بود و از هر لحظه ای رازی می چکید.
در این سوی رازناک پرده، آدمیان سه دسته شدند.
گروهی گفتند: هرگز رازی نبوده، هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل و توان نیز هست. ما رازها را می گشاییم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند. خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید که در گشودن همان راز نخستین وابمانید.
و گروه سوم اما، سرمایه ای جز حیرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی. جهان راز است و تو رازی و ما راز. تو بگو که چه باید کرد و چگونه باید رفت.
خدا گفت: نام شما را مومن می گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلای رازها عبور داد و در هرعبور رازی گشوده شد.
و روزی فرشته ای در دفتر خود نوشت: زندگی به پایان رسید. و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولین واماند و تنها آنان که دست در دست خدا دادند از هستی رازناک به سلامت گذشتند.
  
نویسنده: عرفان نظرآهاری

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت 6:35 بعد از ظهر |
داستانی کوتاه
 
 
 
قلب جغد پیر شکست
 
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز کمی بلرزد.
روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آنکس که می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.
 
نویسنده: عرفان نظرآهاری
|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت 6:34 بعد از ظهر |
داستانی کوتاه
 
دانه ای که سپیدار بود
 
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: ? من هستم ، من این جا هستم. تماشایم کنید.?
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: ? نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.? خدا گفت: ? اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی.?
دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.
 
نویسنده: عرفان نظرآهاری
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه 9 مرداد1388 ساعت 6:33 بعد از ظهر |
هم دعا از تو و اجابت هم ز تو

ای خدای پاک و بی انباز و یار

                                    دست گیر و جرم ما را در گذار

یاد ده ما را سخن های دقیق

                                  که تو را رحم آور ان،ای رفیق

هم دعا از تو اجابت هم ز تو

                                  ایمنی از تو مهابت هم ز تو

گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن

                                 مصلحی تو ای سلطان سخن

کیمیا داری که تبدیلش کنی

                                گر چه جوی خون بود نیلش کنی

این چنین میناگری با کار تو است

                               این چنین اکسیر ها ز اسرار توست

آب و خاک را برهم زدی

                               زآب گت نقش تن آدم زدی

                                                            مولوی مثنوی
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 22 تیر1388 ساعت 9:24 بعد از ظهر |
شکل خدایی....
 
 

لاینل واترمن داستان آهنگری را می گوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش به شدت بیشتر می شدند
یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد گفت واقعا عجیب است درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مردی باخدا شوی زندگیت بدتر شده نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده ! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر زندگیش آمده است .

اما نمی خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به این موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را یافت روز بعد که دوستش به دیدنش آمده بود گفت : در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم می دانی چطور این کار را می کنم ؟ اول تکه ای از فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود بعد با بیرحمی سنگینترین پتک را بر می دارم و پشت سرهم بر آن ضربه می زنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم تا جاییکه تمام این کارگاه را بخار آب فرا می گیرد فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست پیدا کنم " یک بار کافی نیست "آهنگر مدتی سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهی فولادی که به دستم می رسد این عملیات را تاب نمی آورد حرارت پتک سنگین و آ ب سرد تمامش را ترک می اندازد می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد "

آنگاه مکثی کرد و ادامه داد " می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد .

اما تنها چیزی که می خواهم این است : " خدای من از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی به خود گیرم با هر روشی که می پسندی ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهای بیفایده پرتاب نکن!

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 11 خرداد1388 ساعت 8:40 بعد از ظهر |
 

ابراز عشق

آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان

  کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت ردن ازخوشبختی» را راه بیان عشق می دانند . در آن بین ، پسری برخواست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .

یک  ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین رکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

پسرک اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخرزندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

پسرک  جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :عزیزم  تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فداکردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت 8:39 بعد از ظهر |
سه داستان عبرت اموز

مشغله

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟!

نویسنده حمید رضا بهلولی

***************************

زندگی خروسی

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال  رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

منبع : اینترنت

مترجم: شبنم پاک سرشت

***************************

فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

   مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

   مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

   مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

  فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.

نویسنده: ناشناس

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 ساعت 9:0 بعد از ظهر |
داستانی کوتاه

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد:

در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 ساعت 7:59 بعد از ظهر |
انتظار
از باد خزان چه حاجت است؟ بی برگی

از آب روان چه منت است ؟بی رنگی

از سنگ صبور چه انتظار ؟ غمخواری

از یار و دیار ملتمس یک رنگی

یار و دیار: وابستگان

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 ساعت 5:31 بعد از ظهر |
 عمیق ترین درد درزندگی مردن نیست

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرارکند وتوازاورسم محبت بیاموزی

                 عمیق ترین درد درزندگی مردن نیست

بلکه گذاشتن سدی دربرابررودی است که ازچشمانت جاری است

                 عمیق ترین درد درزندگی مردن نیست

  بلکه پنهان کردن قلبی است که به سخت ترین حالت شکسته است

                 عمیق ترین درد درزندگی مردن نیست

بلکه نداشتن نشانه های محکمی است که بتوان به آنها تکیه کنی وازغم زندگی برایش اشک بریزی

                 عمیق ترین درد درزندگی مردن نیست

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش روبا جدایی به سرانجام برسونی

                عمیق ترین درد درزندگی مردن نیست

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که درسخترین شرایط همدم توباشد

                عمیق ترین درد درزندگی مردن نیست

بلکه یخ بستن وجود آدمها وبستن چشم آنهاست

                عمیق ترین درد درزندگی مردن نیست

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگترین احساس زندگی است


|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت 2:3 بعد از ظهر |

چقدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت رو ارت دزدید

و به جاش یه زخم همیشگی رو روی قلبت هدیه داد

زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی هنوزم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی

که یکباره زیر اوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو توی خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگب

چقدر سخته وقتی  پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو

خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری

چقدر سخته گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار

تو خودت بشکنی و اون وقت اروم زیر لب بگی

گل من باغچه نو مبارک

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت 2:2 بعد از ظهر |